تبليغاتX
معلم

معلم

بدان که هیچ انسانی نه دوست توست و نه دشمن تو. بلکه هر انسانی معلم توست.

از شتاب ثانیه ها می ترسم. ثانیه هایی که مثل یک سال گذشته دوان دوان و بی توجه به من از کنارم گذشتند. یک سال دیگر در حال گذشتن است و من کماکان مات به گذر زمان نگاه می کنم. گویی دنیا هم با من خوابیده است و فقط زمان در حال عبور است...

باید کاری کرد (آیا توانش را دارم...)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:21 توسط معلم |


دیشب می گفتن شب آرزوهاست. می گفتن امشب کافیه دعا کنی تا خدا آرزوهاتو براورده کنه... از اول هفته تصمیم گرفته بودم که دیشب راستی راستی بشینم و دعا کنم...

اما تب کردم و از صبحش تا همین امروز صبح خوابیدم... کلی غصه خوردم تو شبی که درای رحمت خدا باز بوده من خواب بودم...

بعدا فکر کردم اگه خدا این خداییه که ما می شناسیم درای رحمتش همیشه بازه این ماییم که راهو اشتباه می ریم و به در بسته می خوریم . سخته خوب انتخاب راه درست. خیلی موقع ها می بینیمش اما اون وری نمی ریم. چون سخته 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:41 توسط معلم |


تنها برای یک آن

تنها برای یک آن

در حلقه ای مدور

       از شب برآمدند 

یک شعله یک دریچه یک برگ یک بهار

و چهچهی شکفت    از شهره ای غریب ...

و لحظه ای دیگر

من کور کور بودم

و آن درخت نور در دوردست حافظه ام گم شد

"منصور اوجی" 

خدا جون گفته بودم حوصله بازی ندارم نه؟ تو که می دونی من زود خسته می شم. نه حوصله بازی دارم و نه حوصله جرزنی                                                                                                             

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:48 توسط معلم |


وقتی تموم تلاشتو میکنی که به هدفت برسی و میرسی و طعم شیرین و گواراشو  می چشی اون موقع زیبایی زندگی رو میتونی با تموم وجودت حس کنی

البته هنوز به هدفم به طور کامل نرسیدم اما خوشحالم که هدفم یه نقطه نیست که زودی تموم شه. تا من یه معلمم اونم هست.

این روزا خیلی خوشحالم. سرم خیلی شلوغ بود. برگه های امتحان دانشجوهای گلمو صحیح کردم و بهترین نتیجه ای رو که میشه گرفت  رو گرفتم. ۸۴ درصد قبولی توی درسی که معمولا همه ازش دل خوشی ندارن (آمار و احتمالات)... به خدا به هیش کی نمره ندادم. امتحانشونم آسون نبود ...

 چه خوب که بچه ها هم محبت منو نسبت به خودشون فهمیده بودن. نه برای نمره ها و امتحان ( واااااااااااای چقدر بد می نویسم. ) آرمشی که بچه داشتن به منم آرامش می داد. خوشحالیشون به وجد می آوردم و اعتمادشون به من زیباترین حسی بود که به من القا می شد. اعتماد و آرامش! (هدف من برای خودم و اونا) 

وای کاش می تونستم بهتر بنویسم...

پ.ن. دکتر شفیعی جونم ازت ممنونم که به من محبت کردن و درک دانشجوها رو یاد دادی.

پ.ن. قابل توجه فرانک جون که نگران اون دانشجویی بود که من نسبت بهش حس خوبی نداشتم. ایشون ۱۷.۵ شدن! و روزبه بیچاره ما افتاد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:4 توسط معلم |


 بالاخره خدا باهام آشتی کرد 

خوشحالم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط معلم |


هرچند شاید یه کم دیره اما به دعوت دوست جونم سالی جون ۷ تا آرزوی بزرگمو می نویسم! 

۱. یه روزی تمام مردم ایران آزاد و خوشبخت و بدون استرس زندگی کنند و قدر خوشبختی شون رو بدونند.

۲. همه آدما اونقدر دیدشون وسیع باشه که قدر لحظه هایی رو که دارن بدونن (اینو تو برخورد با دانشجوها متوجه شدم که خیلی از ماها برای انتقام گرفتن از عواملی که باعث مشکلاتمونند دست به خودزنی به انحاء مختلف می زنیم و بی خودی عمرمونو به هدر میدیم)

۳. یه روزی بفهمم آیا اعتقاداتم درست بودن یا که... (به بیان بهتر نقش خدا رو تو زندگی آدما بدونم و بدونم که آیا خدا فقط یه خالق و یه ناظمه یا که توی سرنوشت ما هم دستی داره؟)

۴. این یکی آرزوییه که از بچگی داشتم و با اینکه بچگونست اما هنوزم از فکر کردن بهش لذت می برم. دلم می خواست ملکه بودم...  بعد گلادیاتور هم داشتیم و می رفتیم مسابقه هاشونو تماشا می کردیم. تازه اون گلادیاتور خوشگله رو هم من خیلی دوست داشتم (نمی خوام به شاه خیانت کنم فقط ازش حمایت می کنم قول می دم)

۵. دلم می خواد یه نوازنده توی یه ارکستر بزرگ و مجلل باشم...

۶. وقتی پیر شدم آرامش داشته باشم و دیگه خبری از استرس های الآن نباشه. فقط آرامش و آرمش در کنار همون شاه مورد چهارم! با دوستای گلم (نمی تونم تصور کنم سالی پیر شده...)

۷. من بازی رو باختم هفتمی ندارم...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:43 توسط معلم |


وقتی بعد از دو سال یه روز سالنامه ای رو پیدا می کنی که توش یه جا برای دو سال بعدت برنامه ریزی کردی. برنامه ای که انجام دادنش خیلی طبیعی و عادیه و موقع نوشتنش حتی به خودت می گی آخه این چیزا نوشتن داره...

             و می بینی حالا خیلی از کارات رو نتونستی انجام بدی. نه به خاطر کم کاری خودت که به خاطر اینکه موقع نوشتنش یادت رفته بوده که تو تنها کسی نیستی که داری تو این دنیا زندگی می کنی. یادت رفته بوده که تو غیر از خودت مسئولیت خیلیای دیگه رو هم به عهده داری...

اون موقع دلت می خواد از روی زمین محو بشی. به همه چیز غر میزنی. به اینکه چرا اول شرایط رو نسنجیدی و برنامه ریزی کردی. بعد می گی آخه مگه من چه گناهی کردم که اینقده سرم شلوغه که همه ازم یه عالمه انتظار دارن. بعد می بینی خیلی از موقع ها تو خوب کار کردی کسی هم ازت نخواسته به جای رسیدگی به کارای خودت به اونا کمک کنی. همه چیز همه چیز خوب بوده اما...

  شاید یه کم اون خدایی که اون بالاست یا که تو دل ماست باید کمک می کرده و صلاح نبوده که کمک کنه!

         بعد همه چیز به هم می ریزه (و تو فکر می کنی که بابا خدا جون  آخه چرا؟؟؟ )

بعد به این حرف خاله جان می رسی که تو این دنیا هیچ چیز دلیل هیچ چیز نمی شه!

اینه که خود خدا هم میگه شما خودتون کاراتونو انجام بدین اما... توکل هم بکنید.

چون ممکنه با اینکه ما به طور منطقی همه چیزو سرجاش گذاشتیم اما باز آخرش یا که از همون اولش همه چیز خراب شه

خدا جوووون من کفر نمی گماااااااااا. خودت می دونی دیوونه شدم

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:17 توسط معلم |


بازم داره آخر ترم می شه. وقتی به این فکر می کنم که هفته دیگه جلسه آخره! غمم می شه. دلم برای بچه ها تنگ می شه. (باز همون حرفای ترم قبل!)  ولی واقعا دانشجوهای این ترم خیلی بچه های نازنینی بودن. دلم برای خیلی هاشون تنگ می شه.

 اون محسن بامزه بانمک که هر جلسه با دیدنش کلی انرژی مثبت می گرفتم. می گفت استاد هی به من بخند ما هم خدایی داریم! اون روزبه خوشگل که دلم می خواست لپاشو بکشم! (به به مملکت ما رو باش استادش که اینه خدا به فریاد بقیه برسه) و...

در ضمن خودتونم واقعاْ که! چی کار کنم همه دانشجوهام پسر بودن! کاش می شد ازشون عکس بگیرم تا ببینید همشون چقدر گلند. اون وقت مطمئنم شما هم دلتون می خواست این روزبه ما رو لپشو بکشید. آخه پسر اینگده خوشگل اینگده خوش تیپ (البته به پای عمو خوابالو نمی رسه! ) 

و دلم برای همکارام تنگ می شه. چقدر همشون نازنین اند. راس می گفت مدیر گروهمون گروه ریاضی از همه گروه ها رابطه بهتری با هم دارن.  یکی از استادای گروه فیزیک تا بی نهایت انسانه. چقدر براش احترام قائلم. چقدر رفتاراش روی من تاثیر می ذاره! همه چیزو با دید مثبت نگاه می کنه. و چقدر مهربونه با همه با همکارا با دانشجوها. همه دوسش دارن براش همیشه آرزوی موفقیت می کنم چقدر کارم و محیطش رو دوست دارم. خدایا بازم لذت کار کردن با این نازنین ها رو به من بده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:22 توسط معلم |


امشب بدجوری هوس کردم که معتاد شم؟! (راحت فارغ از هر فکری)

بعضیا اصلاْ عرضه (ارزه یا عرزه یا ...) خلاف رو ندارن. کاشکی یه کم نمی ترسیدم اون وقت ...

یه عمو کمالی یه باری می گفت بعضیا رو خدا اون قده دوست داره که حتی اگر هم بخوان کج برن گوششونو می گیره می یاره به راه راست. بدبختی ما گوییا این خدا هم در این جور موارد گیر داده به ما!(خدا جون تو رو خدا دلگیر نشیا به خدا کشش یه عذاب دیگه رو ندارم)

یه روزی به سالی گفتم دارم یه سری اعتقاداتم رو از دست میدم. شاید این خدا (به قول اون جمله میلان کوندرا) فقط یه کامپیوتر خالق باشه. شاید هدف از دعا کردنای ما القای یه انرژی به خودمون در جهت رسیدن به خواستمون باشه. کی می دونه خدا واقعا چه نقشی تو زندگی ما داره؟ آیا خدا همونه که بهمون یاد دادن یا که ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:31 توسط معلم |


یه دوست خوبی دارم (ممس) که همسر عزیزش می گفت حس اولیه ای که آدم در برخورد با افراد بهش دست می ده روی رابطه اش با اون فرد خیلی اثر داره...

حالا من که همه دانشجوهامو دوست دارم. از یکی از دانشجوهام بنا به یه دلایلی (که منو یاد یک نفری می ندازه) نه تنها بدم می آد که از دیدنش چندشم می شه. ترم پیش که با من درس داشت خودش خوشبختانه اجازه گرفت سر کلاسا نیاد اما این ترم می آد و من حتی به خاطر وجودش دلم نمی خواد برگردم و درس رو برای بچه ها توضیح بدم و می دونم راندمان کارم به شدت پایین می آد. از طرفی دلم براش می سوزه خودش هم شاید متوجه شده...

خدایا چه حس بدی دارم. ناراحتم   

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:26 توسط معلم |


من یک معلم هستم. آموخته ام تا بیاموزم.
زندگی یک هنر است و علم یکی از ابزار این هنر.
علم را آموخته ام تا ابزاری در دست داشته باشم. اکنون ابزارم را در دست گرفته ام و به هر آنکه طالب آن باشد با جان و دل تقدیم میکنم.
می خواهم تو نیز بیاموزی تا با هم زیباترین هنر را به نمایش بگذاریم.

من یک هنرآموزم.
می خواهم از تو فرابگیرم. پس به من بیاموز آنچه را که آموخته ای.


HOME
E-Mail
Night Skin


LinkDump

ادبستان
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386


Links

استاد شجریان
بابالنگ دراز
اشک ماه
مرگ مغلوب عشق است
الانی
بباید ستایش نمود عشق را
بزرگترین برجساز
برگ خشک
دلم به تنگی کوچه های قدیمی است
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
خواب کوتاه
خنک ان قماربازی که بباخت هر چه بودش
دفتر خاطرات من
صبورا
فیلسوف
رادین کوچولو
سرسوزن ذوق
نگارنده
فرانک
کویریات
جوجه اردک زشت
ذهن آوا
بابا شمل
ریاضی اگر و تنها اگر
دن کیشوت
کویر
آشپزباشی
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :